کلاین در سرزمین عجایب

شاید من را یک دزد و کاری که انجام داده¬ام را دزدی بنامید. اما باور کنید نه من دزد هستم و نه این کار دزدی! تقصیر من چیه که یک نفر ۱۵۹ سال زودتر از من به دنیا آمد؟ من فقط قربانی یک تصادف زمانی هستم.

ناصر شجاعی/ کافی بود یک سری فعل و انفعالات جزئی جا به جا شوند و «بوووم!» به جای لوئیس کارول من به دنیا می¬آمدم! تقصیر من نیست که این بابا تصمیم گرفت اسم کتابش را بگذارد:«آلیس؛ در سرزمین عجایب؟» او فقط زودتر از من به دنیا آمده بود. همین و بس. او فقط وقت بیشتری داشت. پس من دزدی نکرده ام و نخواهم کرد. من فقط یک کاراکتر دارم که جایی زندگی می کند که به هر منطقی به آن نگاه کنیم هیچ اسمی جز «سرزمین عجایب» برازندهاش نیست. اسم کاراکتر من «کلاین» است. از این کاراکتر خیلی دیدم و شنیدم و فکر می کنم اتفاقات پیرامون وی ارزش حداقل یک بار باز تعریف را داشته باشند. لذا روایت های کوچک من «کلاین در سرزمین عجایب» نامیده خواهند شد. دزد هم خودتی!
آقای کلاین؛ آدم آن قدرها مرتبی نیست. ولی هر ماه ۱۶ عدد از لباس هایش را که مناسب فصل هستند، می زند زیر بغلش و به خشکشویی آقای امیری می رود. هر دفعه هم در حالی که لباس هایی که شست و شو لازم دارند را از آن هایی که فقط اتو می خواهند جدا می کند. با آقای امیری خوش و بش مختصری نیز می کند. یک روز یک نفر زودتر از او به مغازه آمده بود و دادهای مفصلی بر سر آقای امیری میزد. کلاین؛ دائم در شمارش لباس هایش اشتباه می کرد و بالاخره بی خیال شد تا مردک، دادهایش را بزند و قیافه زار آقای امیری را هم که دید دلش سوخت و تصمیم گرفت دخالتی کرده باشد. غالباً سرش به کار خودش بود؛ ولی بعضی وقت ها هم خودش را داخل یک ماجرا می انداخت. بالاخره بعضی وقت ها نمی شود بی تفاوت بود. با حالتی که سعی داشت بفهماند به من ربطی ندارد ولی اگر دلتان خواست تعریف کنید ببینم چه شده. پرسید:«مگه چی شده؟» مرد شاکی؛ یک فرد کت و شلوار پوش اتو کشیده و «هندزفری تو گوش» بود که با همین یک قلم جنس توی گوشش می خواست به همه بفهماند:«ببینین! من سرم چه قدر شلوغه! ببینین من چه قدر گرفتارم.» و اگر بهش امان می دادی گه گاهی هم بدش نمیاد دستش را روی هندزفری بگذارد و به نقطه ای خیره شود. توی مغازه هم عینک دودی اش را در نیاورده بود که از پرستیژ سر شلوغی اش چیزی کم نشود. خلاصه؛ مرد شروع کرد به غریدن که این آقا تگ سر آستین سه تا از کت شلوار های من را کنده. کلاین پرسید:«خب مشکل چیه؟ دلتون می خواست خودتون بکنیدشون؟» مرد هندزفری دار گفت:«نههه، این تگ ها هویت کت و شلوارهای من بودن. هاکوپیانه نا سلامتی! مگه خلم که بکنمشون.» کلاین؛ اول کمی جا خورد. بعد یکی از  لبخندهای پر شرارتش را زد و گفت:«آقای عزیز! این تگ هاکوپیان که هیچ. حتی اگه دورمیل ونکوئیش ۱۰۰هزار دلاری هم داشته باشی اون تگ رو باس بکنی.» مرد که خیلی شاکی شده بود، داد زد:«تگ سر آستین کت و شلوار هاکوپیان من اگه نباشه کی میفهمه که من هاکوپیان پوشیدم؟» کلاین که حس کرده بود دارد یاسین به گوش خر   می خواند بی خیال توضیح دادن شد. دست از شمارش لباس ها هم برداشت و در حالی که با موهایش بازی م کرد، آه کشان به آقای امیری گفت:«بی زحمت همشون رو بشور!» و رفت.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

18 + = 26